بی پروا

 زوزه از باد است یا
 خبر می دهد پایان خزان را
 پیر گرگ خاکستری

 زمین خوابیدار است هنوز.

 کمی صداست
 آنسوتَرَک،
 بوی دوده و دَم،

 گردسوزی
 آخرین پرده ی «سایه ها» را
 سوسو می زند.

 عرق، خونآبه و صابون

 کسی
 به زبانی که نمی دانی
 ناله می کند،

 درب ها را محکم کوبیده اند
 مبادا نیامده بگریزد.

 و

 تلالؤ انتظار
 به فلق می پیوندد
 شاید هم شفقی ست که می میرد

 تلخکی ناآرا...م
 روی می ترشاند

 فریاد
 و ضجه ای آرام

 -که پس فردای قرن ها شاید شنیده خواهد شد

 و یک زن؛

           زاده شد

           بی پروا.

آرش نیکنام / اسفند 1388


/ 0 نظر / 5 بازدید